تبليغاتX
روزنگار يك هويج

روزنگار يك هويج

روزهاي سرنوشت ساز!

اين جلسه واسه تاريخ هنر دواطلب كنفرانس شدم

۸ نمره هم داره لامصب!

اينقدر با آژانس رفتم يوني خسته شدم

بالاخره تصويب شد ماشينو نيگر داريم

عجب چيزيه هاااااااااااااااااااااا

اين روزا همش مشغول مريض داري شديم

يه عالمه كمبود خواب دارم

جمعه یکم آبان 1388 |

نميدونم تا حالا براتون اين اتفاقي كه ميگم افتاده يا نه

اما آيا شده كه مثلا بخواين يه تغييري تو يه مسئله ايجاد كنين

مثلا چندين و چند بار من آدرس وبلاگمو عوض كردم و به جاهاي مختلف نقل مكان كردم

اما بازم آخر كار توو همين بلاگ مينويسم

صد تا آيدي ياهو عوض كردم اما بازم با همون قديميه انلاين ميشم!

زندگيم همش به عادات قديمي گرايش داره...

اه چه حس بدي به آدم دست ميده كه مجبور ميشي واسه ديدن يه سريالي چندين روز

و گاهي يك هفته منتظر بشي!

اين روزا ماشين پلاك نداره و مجبورم با آژانس برم دانشگاه و بيام

واقعا خسته كننده است

ولي سر كلاسام حاضر ميشم

و معمولا گشنه و تشنه ميريم ميايم

الانم غم عالم به دلم نشسته به خاطر ۱۰۰ تا كار طراحي كه بايد انجام بدم

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 |

ديشب تا نميدونم كي بيدار بودم با بهروز ميچتيدم

بهدشم رفتم لالاييدم صبح ساعت ۱۰ بيدار شدم!

چه بچه ي سحر خيزي شديم

بعدشم رفتيم ماشينمونو فروختيم و يه ماشين ديگه خريديم اومديم خونه!

اتفاق جالب امروز اينجاش بود

داشتيم ويكتوريا ميديديم كه يهويي يه صداي خفنناكي اومد تحت عنوان فيــــــــــــــــــششششششش

بعدش گفتيم الان معلوم نيست كه كجا تركيده

بعد فك كرديم مال در و همسايه هاس

همچين خوشحال رفتيم رو بالكن

كه من شروع كردم به جيغ كشيدن كه خونه ي ماست!

ازونجا كه قوه ي بوياييم در حد بنز قويه! گفتم بوي گازه

بدويين بيروووووووووووووووووووووووووووون!

چشمتون رووز بد نبينه خلاصه همنجوري دوييديم سمت حياط

بد خلاصه ي مطلب اينكه

تهش فهميديم گاز نبوده كه تركيده! بلكه لوله ي مشعل بوده كه تركيده و آب كل خونه رو ورداشته!

در نتيجه اينكه الان حنجره مون داره سوراخ ميشه!

پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 |

بازگشت

بعد از قرني كه به اينجا سر نزده بودم واقعني دلم هواي اينجا رو كرد

هر بار ميومدم باز ميكردم وبلاگمو يه نيگا بهش ميكردم

بعد ميگفتم الان حس نوشتن ندارم

بعدا ميام مينويسم

اما از اتفاقات اين مدت

تر جديد بالاخره شروع شد

امروزم روز حذف و اضافه بود

دوس جونمم كه ازين دانشگاه انصراف داد به مقدار خيلي زيادي واسه نبودنش ملولم

اما دارم عادت ميكنم

اين روزا با نفيسه خيلي دوس شديم و هميشه با هميم

روز يكشنبه با نفيس رفتم خوابگاهشون و يه عاااااالمه ماكاروني خورديم

سه شنبه هم كه امروز بود رفتيم واسه حذف و اضافه

يه سوتي هم داديم ناجووور!

رفتيم بانك بعد برگشتي داشتيم فيش بانكيو نيگا ميكرديم

در نتيجه پله ي توو بانك نديديم

هر دو تامون پرت شديم پايين

بعدشم با يه صداي كاملا هولناكي شروع كرديم به خنديدن

خلاصه كه واحدامونو عين هم ورداشتيم

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 |

خيلي وقت بود به اينجا سر نزده بودم

يعني يه جورايي اصلا به اينجا كشش نداشتم

اما ازون جايي كه آدم وقتي نياز داره كه حرف بزنه دنبال هم صحبت ميگرده

گفتم بيام يه آپ ديتي بكنم يه كم دلم وا شه

فردا امتحان دارم

همينجوري الكي فك ميكنم خيلي خوب ميدم!

داشتم مطالب قبلي رو نيگا ميكردم ديدم چقدر اتفاقا رو حال ثبت و ضبط داشتم

واس همين گفتم اين يه دونه رو بنويسم

اين قهوه جان(همشيره رو ميگم) تربيت بدني داشت ترم آخري

بعد نميخواست امتحان بده

اين شد كه من به رفيق جون گفتم بيا جاي قهوه امتحان بده

اونم گفت باشه

بعد رفتيم كه امتحان بده

چشمتون رووز بد نبينه

امتحانه رو داد و تموم شد

يارو گفت اسمت چي بود؟

ميگه هويج... به جاي اينكه بگه قهوه

بعد خودش يهويي ساكت شد به يارو نيگا نيگا ميكنه

وااااااااااااي خداااااااااي من

داشتم منفجر ميشم از خنده

فكــــــــــــــــــــــــ كن!!!!!!!!

يارو برگشت گفت اسم ديگه ات هويجه؟

اونم ميگه بله

بعدش اومديم بيرون

گفتم واااااااااي رفيق ميخواستم فرار كنم

بعد براش صحنه رو باز سازي كردم

گفتم ناني تصور كن تو ميگي هويج بعد من بدو بدو دارم فرار ميكنم

بعد اينقدي خنديديم كه داشتيم نقش زمين ميشديم

خيلي جالبناك بود

===============================

پي نوشت پيرامون مسائل روز كشور:

تا در دست تو مسلسل است

                                       پيروزي تو مسجل است...

 

جمعه بیست و نهم خرداد 1388 |

گزارش

خوبم

پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 |

بي بهونه

اين روزا زندگي عاطفيم دچار تلاطم شده

همش دارم به روزايي كه بودي فك ميكنم

به خاطراتمون

ميدونم توام زوده زود فراموش ميشي

اما دلم گرفته

انگار همه جاي زندگيم نمناك شده

احساس خيسي ميكنم

همش دارم تورو دوره ميكنم...

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 |

بازگشت قهرمانانه

سلام رفقاااااااا

چطورين

دلمون براتون تنگووليده شده بوود اساسي

اما راستياتش دست و دلمون به نوشتن نميرفت نميدونم چرا!

كلي ماجراي خنده دار رخداد كه هي ميخواستم بنويسم بعد هي امروز فردا كردم ديگه ننوشتم

اما حالا دونه دونه براتون ميتعريفم

آخريش مال همين ۵ شمبه اي بوود كه گذشت رفقا

چشمتون رووز بد نبينه رفقا

ما بين كلاسامون يه

۳ ساعتي فاصله اس اين شد كه نه كه از صبح همينجووري خمار بودم

گفتم رفيق جون بيا بريم يه جايي كه بخوابيم

بعد ديدم هيچ جا امن تر از ساحل نيست

آخه توو شهرستان نور ۲ تا ساحل عمومي هست كه يكيش توو كوچه ي كلانتريه

اون يكي هم كوچه كناريشه كه بازم امنه

اين شد كه رفتيم اونجا صندليا رو خوابونديم و گرفتيم مثلا به خوابيدن

بعد يهويي خندم گرفت

گفتم رفيق يكي داره رد ميشه چي ميبينه

ميگه ۲ تا جنازه اينجا افتادن

اين شد كه كلا خوابمون پريد

بعد رفيقه رفت روو سنگايي  كه اون جلوي ساحل چيدن نشست

خيليم سرد بوود رفقا!دريا هم شديد طوووووفاني

بعد گفت بيا منم هي گفتم نه و من نمياموووو ازين حرفا

يهويي جو گير شدم

گفتم رفيق كاش ميشد كفش و جورابو در آورد رفت آب بازي و ازين صوبتا

بعد گفتم حالا كه نميشه بيا بريم لبه ساحل قدم بزنيم

آقااااااااااااااا

اين رفتن همان و ...

رفتيم اون جلو بعد رفيق جوون رفته بوود يه عالمه اونور تر

منم داشتم توو جو رمانتيكووونه اي قدم ميزدم

كه يه موج اومد

اولش كوچولو بوداااااااا

من نميدونم چرا يهويي رم كرد!!!

بعد خواستم بدوئم ديدم ۴ تا پسر اونجا واستادن دارن تماشا ميكنن

ديدم بدوئم اينا فك ميكنن دارم برا اين خز و خيلا جلب توجه ميكنم

اين شد كه خواستم با پرستيژ كامل بيام

منتهاش اين لامصب سرعتش زياد بود خوووب!!!

بعد يهويي تا زانوم خيس شد!!!

يه رفيق مثل ايني كه من دارم داشتين ديگه دشمن نميخواستين !!!!

بايد ميديدين چه جوووري ميخنديد ميگفت باحال بود!!!!

بعد ميگه خوب شد ديگه

ميخواستي آب بازي كني...

رفقا تا ۱ ساعت و نيم پامو گرفته بودم زير بخاري ماشين تا خشك شه!

آخرشم باز نم داشت

بله!

سه شنبه ي هفته ي قبلم داشتيم تو خيابون دانشگا وول ميخورديم كه

يه ماكسيما ديديم

گفتم اااااااااااا نادي من اينو ميشناسم يعني ميدونم خونه اش كجاس

گفت كجا گفتم همسايه ي جديد دوستمووونه

بعد قهوه بانو هم اومد اين شد كه گفتيم يه شور مشورتي بكنيم

ببينيم چه كنيم

هر چي توو اين ۲ متر شهر نوور اينور اونور رفتيم ديگه يارو رو رويت نكرديم

اين شد كه در يك اقدام شيطاني تصميم گرفتيم شمارمونو ببريم بندازيم تو خونه شون!!!

بعد رفتيم دمه خونشوون

ديديم ۲تاا در هم شكل و هم رنگن!

اين شد كه ماهم شمارمونو انداختيم توو يكيشون يعني سمت راستيه

بعد يه چيزي حدود ۲ ساعت بعد يكي زنگ زد به من

بعد ميگه شمارتونو از روو زمين پيدا كردم

بعد ماهم ديديم طرف مورد داره

يارو زنگ ميزد ما ميزديم رو اسپيكر دور همي بهش فحش ميداديم ميخنديديم

بعد از ۳ رووز معاشرت كردن رفقا

فهميديم شماره رو اشتباهي انداختيم! و بايد توو خونه سمت چپي مينداختيم

بعد از ظهر همون روز يه ۲۰۶ بند كرده بود بهمون ول نميكرد

حالا يه سوناتايي چيزي هم نبود!

بعد ما رفتيم دم ساحل اين يارو اومد

۲ساعت و نيم هي خواست معاشرت كنه هي زديم توو پرش

اين شد كه طرف اومد شماره رو گذاشت زير برف پاك كن منم زدم روو اوني كه

ماشين خودش آب ميپاچه و پاك ميكنه

خلاصه كه طرف به سختي اين شمارشو نجات داد

بعد اومد ۲ساعت و نيم عجز و التماس كرد بگيرين

كه ما هم ديديم طرف خيلي ملول شده گرفتيم

ولي طرف نيم قدم هم دور نشد كه شوت كرديم بيرون

يارو دوباره اومد آويزوونه ما شد

كه ديگه رامونو كشيديم در اومديم ازون خراب شده

اما خيلي ازين ايده ي زير برف پاك كن شماره گذاشتن خوشمون اومد رفقا

زين پس

اگه از كسي خوشمون اومد شمارمون رو زير برف پاك كن ميگذاريم

اگه براتون سوال پيش اومده كه اگه طرف پياده باشه چي كار ميكنيم

بايد اطلاع بدم كه سوال بي خوديه

آره ديگه

البته بگمااا

اگه شووما همونايي هستين كه توو پست قبل يه سري اراجيف من باب اين خونديد

كه زين پس پسر بازي تعطيل بايد بگم كه اشتباه چاپي بوده

و مشكل از فرستنده نبوده زير دستان اشتباه چاپ كرده اند...

 

 

یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 |

آرزوي بزرگ

تا اطلاع ثانوي پسر بازي تعطيل

ملول شديم ازين بازي بازي ها

رفقا اين تبليغه ال جي رو ديدين؟؟

هميني كه ميگه با ال جي برنده ي ۳ آرزوي بزرگ خود باشيد...

داشتم فكر ميكردم ببينم ۳ تا آرزووي بزرگم چيه

بعد هي فكر كردم

هي فكر كردم

ديدم آرزوي شماره ۱:يه خونه ي بسياااااااااار بزرگ و شيـــــــــك

يه چيزي تو مايه هاي ويلا هاي اين هنرمندووونه هاليوودي(مثل حاج خانوم اپرا)

توو يه جاي بسيار توووپ(يا تهرون باشه يا خارجه)

آرزوي شماره ۲:سفر دور دنيا به مدت طولاني نه كه ۹۰ روزه برم برگردم

بعدشم ميخوام همه ي كشور ها رو ببينم از افغانستان بگير تااااا آمريكا

اگه خودم برم حاضرم تو يه چادر در شرايط بسيار نافرم هم زندگي كنمااا

اما حالا كه يكي ديگه ميخواد بر آورده كنه بايد تو هتل هاي حداقل ۵ ستاره اقامت كنم

(به اين ميگن از خود گذشتگي رفقا سوء تعبير نشه هااا)

البته اگه كشور هاي سردسيري نبرن منو بهتره

آرزوي شماره ۳:

هر چي فك ميكنم ميبينم ديگه چي ميخوام خوب!!!

ميگم آرزوي شماره ۳ ميتونه يه ثروت بسيار كلوووني باشه

براي گذران زندگي واسه وختي كه از سفر برگشتم

يا ميتونه يه همسر آينده ي بسيار با شخصيت و ايده ال

بسيار با فهم و كمالات

و بسيــــــــــار الگانت باشه

بعد ميبينم وختي پول داره از سر و كولت بالا ميره شوهره اونچنوني هم خودش گير مياد

احتياج به زحمته من نداره كه

هوم؟؟

حالا ديگه نميدونم چي آرزوي ۳ ميتونه باشه

ميتونه هم يه دانشگاه اونچنوني هم باشه آرزوي شماره ۳

البته چون آرزووييه كه مثلا قراره بر آورده بشه ديگه

واسه همين ميبينم كه دوس دارم خودم با رنج و مرارت برم دانشگاه اونچنوني

پس اين گزينه هم مردوده

حالا بگذريم رفقا

شما هم به آرزو هاي بزرگتون فكر كنيد

همينجووريم كه داشتم فك ميكردمااا

ديدم آرزوويي كه از روزهاي كودكي به دوش ميكشم اين بوده

كه با عشاير زندگي كنم

يا كه اينايي هستن كه توو بيابوونا زندگي ميكنن

مثل آفريقايي ها مثلا با اينا زندگي كنم

منظورم خونه هاي وسط بيابون نيستاا منظورم چادر نشينيه بازم

الان رفقا ديدم كلا چقدر به زندگي در چادر علاقه مندم!!!

بعدش مثلا زندگي با اين عشيره هاي جنوب رو هم خيلي مي پسندم

خيلي از زندگي دسته جمعي الان يهوويي خوشم اومد!

 

جمعه چهاردهم فروردین 1388 |

تجديد خاطرات

سلام رفقا

بد جووري ملولم

در يك حركت بسيار شخماتيك با يكي از رفقا بحثم شد!

حالا يارو هيچي نگفتااا! نميدونم چرا يهويي رم كردم جولو جمع فووشاي بي ناموسي بهش دادم

بد جووور ملول شدم!

بگذريم رفقاااا بگذريم...

يه چند تا چيز براتون بتعريفم دلتون وا شه

چندي پيش رفته بوديم بيرون ميخواستيم بريم يللي تللي نيووووزمده بنزين بوديم

من يه عادتي كه پيدا كردم تو پمپ بنزين اينه كه حاضرم كلي بنزين بريزم روو زمين

اما

اما پوله الكي دسته اين پمپ چيا ندم

يعني همش گردش ميكنم

مثلا اگه بنزين بخوره ۲۳ ليتر و ۶۰ نميدونم چيتااااا به زوور ميچپوونم توش كه بشه ۲۴ تا

بعدش اين سري رفتم بنزين زدم شد ۲۲ و ۵۰ يعني ۲ هزارو ديويس پنجا

رفتم دادم دسته يارو

منتظره ۵۰ بودم

بع ديدم يارو همچين هي نيگا نيگا ميكنه

گفتم خوب؟؟؟؟؟؟؟ بقيه اش؟

ميگه عيدي ديگه!

گفتم وا!! عيديه چي؟مگه شوووما داداچ از من بزرگتري به من عيدي ميدي

يارو خيلي شكار شداا

اما يه چند تايي دس از بنزين زني كشيده بودن اومدن مناظره ي شاعرانه ي مارو نظاره كنن

طرف ديگه به مردوونگيش برخورد ديگه

گفت چرا نميدم

بعد در آورد يه صديه تاا نخورده داد گفت اينم عيدي

به جونه تك تكتون قسم رفقا وختي اينجوري گفت چرا نميدمااا

گفتم الان يه چك ميكشه يه ميليارد!!!

اصن اينكه اينو گفتم فك كردين واس چي بوده؟

آخه صدیه الان جولو روومه به جانه شوما

اين از اين

ماجراي بعدي مال روز ۱۳ به در ميباشد

هيچي بي ادبيه

اصرار نكن

به جانه شوما نميشه

خوب يه چيزه ديگه براتون ميتعريفم از روزگار قديم

ارديبهشت پارسال بود

ما يه دختر خاله اي داريم اين جيگر جان همش چشمش دنبال ناموسه منه

بعدش ما يه سري داشتيم پسر عمه ي شخص مزبور رو واس اين دختر خاله جان

رديف ميكرديم

آقا اين دختره هر رووووووز تيليفوون دستش بوود

ديلينگ ديلينگ زنگ ميزد به من كه اين پسره چه جووريه

حالا يه ۲ هفته اي هم بوود با هم بودنااا!!!

بعدش يه سري خواستيم بريم طرف رو ببينيم

بعد كه با طرف هماهنگ كرديم يه زنگي به اين جيگر خانوم هم زديم

گفتيم ميخواي توام بيا

آقا جااان

زنگ زدن هماناااا و قهوه اي شدن همان

هميني كه ما گوشي رو ور داشتيم و هــــــــــي اسم و رسم طرف رو ميگفتيم

پدر جان گوشي به دست مشغول استراق سمع بودن

البته بگماا

نه كه فك كنين ما خونوادگي فضوليماا

نــــــــــــــــــــه

از روو كنجكاويه اينكه ديد ما داريم گپ ميزنيم خواست توو شاديمون سهيم باشه

ما ۲ ساعت قرار و مدار گذاشتيم

بعدش قطع كه كرديم

خوشحال و شاد و خنداااااااااااااااان

ديديم پدر جان ميفرمايند

هويـــــــــــــــج؟

گفتم بله پدر؟

گفت بيا اينجا ببينم!!!

گفتم بله پدر؟؟؟

گفت اين كي بود؟

گفتم دختر خاله ي هويچ پدر...چيطوور مگه؟

گفت فلاني كيه(روم سيا رفقا يه اسم از جنس ذكور بود)

گفتم هوووووووووووم؟؟؟ بله پدر جان؟

بازم در جريان نبودم كه پدر جان تيليف به دست بوودن

يه چيزيم كه هست اينه كه رفقا

من وختي دروغ ميگماااا زرتي صورتم داغ ميشه در نتيجه قرمز ميشه

حالا خوبه سفيد روو نيستيم

بعدش پدر جان فرمودن يا مثل يك هويچه بسيار الگانت ميگي داستان چيه

يا زنگ ميزنم به بابايه طرف ميگم!!

حالا من تازه اوكي شدم!

ميگم هيچي پدر جان

ايشون يك عدد مزاحم تيليفووني داره

بعد با طرف معاشرت كرده

حالا ميخواد ببينتش

ميخواد منم به زوووووووووووووور ببره

بعد پدر جان هم زدن خودشون رو به كوچه ي ممد راست

و نگفتن كه چيا شنيدن

بله...

خلاصه كه به خير و خوشي گذشت دااااستااان

ولي ما پشت دستو داغ نموديم كه ديگه با تيليفه منزل اختلاط نفرماييم

بله

ميگن دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز

دوست داشتين بهش داستانو ميگفتم؟؟؟

آره؟؟

اونوخ كي ميومد روزنگاره هويچ بانو براتون بزنه؟هوم؟

قصه ي ما به سر رسيد كلاغه منتظره در بست بگيره بياد

 

 

جمعه چهاردهم فروردین 1388 |